تبليغاتX
یادداشتهای یک ذهن معیوب

یادداشتهای یک ذهن معیوب

نفس بکش

Crystal Planet

این اخرین باری است که اعتماد میکنم . اخرین باری است که فکر میکنم  اخرین باری است که نگاه میکنم .

دنیا را از کثافت وجودت خالی کن . از دیده ات کنار بگذار . من را خفه کن . با دست هایت گلویم را فشار بده ... اخرین توانت را به کار بگیر من را خفه کن . گلویم را فشار بده  تا انجا که میتوانی تا انجا که توانش را داری ... من را خفه کن .

خفه کن

خفه کن

خفه ...

دیگر در بند این دنیا نمی مانم ... دیگر نفس نمیکشم ...

I'm so happy 'cause today
I found my friends...
They're in my head
I'm so ugly, that's okay, 'cause so are you...
We broke our mirrors
Sunday morning is everyday for all I care...
And I'm not scared
Light my candles, in a daze
'Cause I've found god

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 10:6  توسط کرت کوبین  | 

دیگر به هیچ چیز نیازی نیست

دیگر به اسمان نگاه نکن . تیرگی را در خودت ببین در خودت حس کن .

انسانها ر ا زیر پایت له کن .

این اخرین فریاد است ... اخرین شوق است .

ادراک کن بالا بکش خون شو . پرواز کن .

میخواهم بمیرم ... دیاز پام ؟؟ نه دیگر نیازی نیست...


Cutting your feet on the hard earth runnin’
با دویدن روی این زمین ناهموار , پاهایت را زخمی می کنی

Show your scars
زخم هایت را نشان بده

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 16:10  توسط کرت کوبین  | 

سنگسار دختر 14 ساله توسط پدرش

اینم یه نمونه از وحشی گری این ادمهای وحشی ... قابل باور نیست که کسی بتونه این کار رو بکنه ولی آیا واقعا اسلام برای ما پیام صلح اورده؟؟؟!
یا فقط باعث وحشی تر شدن ادمها شده ؟
==============================================================
متهم به قتل گفت؛ روز حادثه دخترم را به زور از خانه خارج کردم و به سمت ارتفاعات هلور کشاندم. او در تمام طول مسیر وحشت زده بود و با اینکه می دانست عاقبت خوشی در انتظارش نخواهد بود اما مطمئن نبود که چه مجازاتی را برای وی در نظر گرفته ام.

اعتماد : پرونده پدری که با انگیزه ناموسی دختر خود را با همدستی مردی دیگر سنگسار کرده است در دادسرای عمومی زاهدان به جریان افتاد.

به گزارش خبرنگار ما چند روز قبل زن جوانی در حالی که به سر و صورت خود می کوبید و به شدت گریه می کرد نزد ماموران انتظامی زاهدان مراجعه کرد و از قتل دخترش خبر داد.

او گفت؛ شوهرم به نام شریف مردی بدبین و بداخلاق است که با من و دخترم بدرفتاری می کرد و در این میان سمیه - فرزند 14 ساله ام - بیش از همه از سوی شریف مورد آزار قرار می گرفت تا اینکه بالاخره همسرم او را به بهانه یی از خانه خارج کرد و به محل نامعلومی برد و پس از آن دیگر نه او به منزل بازگشت و نه خبری از سمیه شد.

وی افزود؛ شریف به دخترم مشکوک بود و تصور می کرد او با مردی رابطه دارد. او چندین بار سمیه را تهدید به مرگ کرده بود و روز حادثه نیز به شدت خشمگین بود و تصور می کنم بلایی سر فرزندم آورده باشد.

پس از اظهارات این زن بلافاصله ماموران تحقیقات ویژه یی را برای یافتن شریف و افشای سرنوشت دختر نوجوان آغاز کردند. آنان با ردیابی های گسترده توانستند پس از گذشت 24 ساعت پدر سمیه را شناسایی و دستگیر کنند.

این متهم که در بازجویی های اولیه سکوت اختیار کرده و حاضر به صحبت کردن درباره سرنوشت دخترش نبود، سرانجام در جریان بازجویی های فنی - پلیسی لب به اعتراف گشود و طی اظهارات تکان دهنده، نحوه قتل سمیه را تشریح کرد.

شریف گفت؛ من از چندی پیش متوجه شدم دختر 14 ساله ام رفتارهای مشکوکی دارد. ابتدا سعی کردم با آرامش با موضوع برخورد کنم و با تحقیقاتی که انجام می دهم بفهمم سمیه چرا چنین کارهایی انجام می دهد. او بی دلیل از خانه بیرون می رفت و وقتی دیرهنگام بازمی گشت توضیح قانع کننده یی نمی داد. بالاخره تاب نیاوردم و با او دعوا کردم ولی این کار نیز فایده نداشت چون فرزندم مرا متهم به بدبینی می کرد و می گفت هیچ کار خلافی انجام نداده است. پس از گذشت مدتی به تدریج به این یقین رسیدم که سمیه با مردی رابطه دارد. آبرویم را از دست رفته می دیدم و تحمل چنین شرایطی و برگزیدن سکوت برایم مرگ آور بود. بنابراین تصمیم گرفتم سمیه را بکشم و خودم را از این ننگ نجات دهم. در این میان باید شیوه یی را برای کشتن دخترم انتخاب می کردم که او به سزای واقعی کاری که انجام داده بود برسد. بالاخره مصمم شدم وی را سنگسار کنم اما از آنجا که به تنهایی از عهده این کار برنمی آمدم از یکی از دوستانم به نام غفور خواستم به من کمک کند و وقتی از مشکلم مطلع شد پذیرفت مرا در کشتن سمیه که لکه ننگی در خانواده بود یاری دهد. غفور چند نفر دیگر را نیز با خبر کرد و محل و زمان اجرای نقشه تعیین شد.

متهم به قتل گفت؛ روز حادثه دخترم را به زور از خانه خارج کردم و به سمت ارتفاعات هلور کشاندم. او در تمام طول مسیر وحشت زده بود و با اینکه می دانست عاقبت خوشی در انتظارش نخواهد بود اما مطمئن نبود که چه مجازاتی را برای وی در نظر گرفته ام. پس از آنکه به محل مورد نظر رسیدیم دخترم را روی زمین انداختم و سنگسار او را شروع کردیم. سمیه مرتب جیغ می کشید و با خواهش و التماس تلاش می کرد جانش را نجات دهد اما من برای دست یافتن دوباره به آبرویم و داشتن زندگی شرافتمندانه چاره یی جز کشتن او نداشتم و پس از قتل فرار کردم.

پس از اعترافات تکان دهنده متهم به قتل، ماموران تحقیقات خود را پی گرفتند و ضمن کشف جسد دختر 14 ساله موفق شدند غفور را نیز بازداشت کنند. با اعترافات دومین متهم، پرونده در اختیار مراجع قضایی قرار گرفت و هم اکنون با آغاز تحقیقات مقدماتی شریف و غفور در بازداشت به سر می برند.
 
  (جالب است که این پدر به علت پدر بودن به مجازات نخواهد رسید و تبرئه خواهد شد و همدستان وی نیز از وی که ولی دختر است رضایت خواهند گرفت و به این صورت به اصطلاح عدالت اجرا خواهد شد!)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:59  توسط کرت کوبین  | 

Dig out your soul

هر لحظه که میگذره بیشتر متوجه میشم که از ادمها بدم میاد . ببیشتر حس میکنم که چیزی واسه از دست دادن ندارم . خیلی وقتها فکر میکنم دلیلش این باشه که خودمو متمایز(هر چند کلمه بلند پروازانه ایه ) از بقیه میبینم . به نظرم ارزش های این ملت یا شایدم ادمها با ارزش هایی که من دارم خیلی متفاوته . ادمها هر روز یه کار رو میکنن . هر روز بدون اینکه قدمی به جلو برداشته باشن فقط یک روز دیگه درجا میزنن . ارزش ادمها توی زندگی خیلی پست و حقیره . هر کس یه جور نشون میده اما در واقعیت یه چیز دیگه است . دیگه نمیتونم بیشتر از این این هوای مسموم رو تحمل کنم . دیدن این همه ادم ماشینی (یعنی جوجه ماشینی!) واقعا تحمل میخواد . بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز به یه اسلحه رو حس میکنم، جنون رو زیر پوستم حس میکنم . بیشتر از هر موقع دیگه ای  میخوام کلم رو متلاشی کنم...

...افسوس ایمان ندارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 15:20  توسط کرت کوبین  | 

متن خودکشی کرت کوبین

 

متن خودکشی کرت کوبین

ای بودا از زبان یک ساده دل با تجربه که آشکارا به یک اخته و بچه غرغرو تبدیل شده صحبت می کنم. این یادداشت باید کاملا"راحت فهمیده شود. همه اخطارهایPunk-rock 101 طی این سالها از اولین آشنایی ام با اخلاقیاتی که همراه استقلال می آید و تحقیرهای جامعه شما ثابت شده است که صحیح است. مثلا"وقتی پشت صحنه هستیم و چراغ ها خاموش می شود و فریاد دیوانه وار جمعیت شروع می شود آن گونه که فردی مرکوری را تحت تاثیر قرار می داد بر من اثر نداشت به نظر می رسید که او از عشق و تحسین جمعیت لذت می برد لذتی که من کاملا" اجر می گذارم و به آن حسادت می کنم. حقیقت این است که من نمی توانم شما را تحمیق کنم هیچ کدام از شما را. این اصلا"برای شما یا خود من منصفانه نیست.بد ترین جنایتی که فکرش را می توانم بکنم این است که مردم را با جعل و وانمود کردن این که من صد در صد حال می کنم بچابم.

گاهی اوقات احساس می کنم باید بیش از اینکه از روی سن بایین بروم کارت خروج بزنم.من با تمام قوا سعی کردم که قدر بدانم(و خدایا این کار را کردم باور کنید کردم اما کافی نیست). به این واقعیت که من و ما بسیاری از مردم را تحت تاثیر قرار دادیم و سر گرم کردیم اجر می گذارم. من باید از آن دسته آدم های خود شیفته ای باشم که وقتی چیزی گذشته تازه قدرش را می دانند. بسیار حساس هستم و احتیاج دارم تقریبا"بی حس باشم تا دوباره آن اشتیاق را که در دوران کودکی داشتم باز یابم. در طول سه تور اخیر نسبت به مردمی که می شناختم و هواداران موسیقی مان قدردانی بهتری داشتم. اما هنوز نمی توانم از احساس یاس گناه و همدلی ای که نسبت به همه دارم عبور کنم. در همه ما جنبه های خوب وجود دارد و من فکر می کنم مردم را بسیار دوست دارم آنقدر زیاد که من را وحشتناک غمگین می کند. هی مرد! متولد برج حوت غمگین کوچولو حساس قدر نشناس! چرا لذت نمی بری؟؟ نمی دانم..!! همسری بسیار خوب دارم که از او بلند بروازی و همدلی تراوش می شود دختری که مرا بسیار به یاد آنچه خودم بودم ما اندازد. سرشار از عشق و لذت. هر کسی را که می بیند می بوسد چون همه خوبند و هیچ اسیبی به او نمی رسانند و این مرا به هراس می اندازد تا جایی که کنترل خود را از دست می دهم. نمی توانم این خیال را تحمل کنم که فرانسیس هم بینوا و خود ویرانگر و مرگ غلطانکی شبیه به انچه من شدم بشود.

دوران خوبی داشتم و من بسیار خوب و من خوشحال و مفتخرم. اما از سن هفت سالگی به کلی از تمام انسان ها متنفر شدم. تنها به این دلیل که به نظر می رسید برای مردم بسیار آسان است که ادامه بدهند و همدلی داشته باشند. فکر می کنم تنها به این دلیل که من مردم را دوست دارم و برای آنها احساس تاسف می کنم! برای نامه ها و توجه تان در طی این سالها از ته چاله سوزان و بیچان شکو خود تشکر می کنم.من دمدمی و ویری هستم دلبندم!دیگر هیچ شور و سودایی ندارم. بیاد داشته باشید که بهتر است به یکباره خاموش شد تا ذره ذره محو شد.! صلح-عشق-همدلی کرت کوبین فرانسیس و کرتنی من در محراب شما خواهم بود. کرتنی خواهش می کنم ادامه بده! به خاطر فرانسیس. برای زندگی اش که بدون من بسیار شادتر خواهد بود. دوستت دارم!دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:31  توسط کرت کوبین  | 

I'm Outta Time

این تنها نقطه ای است که میتوانم سرم را به دور از هر فریادی روی زمین بگذارم . اخرین سنگی است که سرم را به دور از هر سرگیجه ای به آن میکوبم.گرمایش را حس میکنم . زندگی را حس میکنم . جریان را ... خون را (که شاید برایم ثابت شود وجود دارد.) ... دیگر به چیزی اعتنا نمیکنم .

به دور از هر انسانی ... هر کثافتی ... پرواز میکنم . غرق میشوم .

 

 

Load up on guns and bring your friends,
It's fun to lose and to pretend.

 

نهایت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 21:54  توسط کرت کوبین  | 

living dead inside

زندگی همیشه یه نقطه مجهول باقی میمونه . انسانها روز به روز پیر تر و فرتوت تر میشن. هر کس  هر روز که از خواب پا میشه باید این حقیقت رو به خودش گوش زد کنه  که یه روز دیگه به مرگ نزدیک شده .به مرگ ...

همه فرار میکنن کسی نمیخواد بهش فکر کنه . حتی دین هم نمیتونه جلودار سوالای بیشمار ادما باشه . هیچ کس ایمان نداره ... به اون چیزی که فکر میکنه یا حتی میبینه ایمان نداره . همه مضطرب ان. در نهایت همه تنهان . میخوان به یه جا وصل بشن اما نمیتونن .

 

کسی ایمان نداره . کسی اعتقاد نداره

 

یه نفس بعد از نفس بعدی . یک پلک بعد از پلک بعدی . بی هدف ، با کلی سرخوردگی و بیماریهای ذهنی که کله ادما پر شده . کسی فرصت نمیکنه راحت باشه .

 

این دنیا یه کابوسه . فقط همینو میشه گفت . اینجا خوده جهنمه ... شایذ مضک تر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 13:28  توسط کرت کوبین  | 

Come As You Are

 

این یک ترانه خیلی زیبا از نیروانا هست که توی اون به وجدان ادمها و درونشون اشاره میکنه .

حرفی نمیزنم این ترانه خودش گویای همه چیزه.

 

Come As You Are

Come as you are, as you were,

As I want you to be

As a friend,

As a friend, as an old enemy!

Take your time, hurry up

The choice is your, don’t be late

Take a rest as a friend, as an old

memorial

Come down it mud, soaked in bleach

As I want you to be

As a trend, as a friend

As an old memorial!

And I swear that I don’t have a gun

No I don’t have a gun

 

خودت را آن طور که هستی پديدار کن

خودت را آن طور که هستی، آن طور که بودی

پديدار کن

آن گونه باش که من می خواهم

مانند يک دوست، يک دوست قديمی

يک دشمن قديمی!

خون سرد باش، عجله کن

حق انتخاب با اوست، اما فرصت را از دست نده

به ملاطفت يک خاطره ی قديمی استراحتی کن

به گل و لای فرو برو و در ساحل غوطه ور شو

آن گونه باش که من می خواهم

چون يک گرايش، يک دوست

چون يک خاطره ی قديمی!

و من قسم می خورم که سلاحی ندارم

نه من سلاحی ندارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 17:24  توسط کرت کوبین  | 

تو همه چیزی هستی که من نیاز دارم

ادم ها همیشه توی خودشون به دنبال جایی هستن که آرامش پیدا کنن . جایی که بتونن فارغ از هر دیوانگی و جنونی لحظه ای اروم بگیرند . به نظرم همه خودشونو گول میزنند . همچین جایی وجود نداره . خدا انسان رو با همه این مرارت های ذهنی خلق کرده (اگر اعتقادی به خدا باقی باشه ! ) همه این زشتی ها همیشه با انسان همراهه  و اانسان نمیتونه خودشو از دست اونها راحت کنه.

 

مگه حقیقت وجودی انسان ها چیزی غیر از زشتیه ؟ غیر از جنون و مستیه ؟ ما ادم ها تپه ای از گوشت و استخوان های فاسد شده ای هستیم که کثیفی داره از سر و رومون  میباره . هر لحظه منتظریم که به یه جایی حمله کنیم و یه چیزی رو نابود کنیم.کینه و دشمنی ، حسادت و این رنج ذهنی یک لحظه هم ما رو تنها نمیذاره .

بدون قلب بدون احساس.

I may be
paranoid, but not an android

 

ما توی خودمون گیر کردیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 17:14  توسط کرت کوبین  | 

حالم از همه آدمها بهم میخوره

 

هر روز که از خواب پا میشی مجبوری این همه ادم دو رو و متکبر ببینی که دور و برت رو مثل اشغال پر کردند. ادمایی که همه فکر و ذکرشون زنده مونده و به چیزی غیر از خودشون فکر نمیکنن.دیدن این همه ادم نیاز  داره که یه فکر قوی داشته باشی . باید با همه اینا سر کنی . بدتر از همه اینه که خودت هم قسمتی از این کوه اشغال هستی . یاد یه اهنگی از سیستم میفتم که یه جاش میگه

if you want the answers,
You better give a piece of ass,
Give a piece of your ass

فکر میکنم این حرف کاملا درسته . ادما یه تیکه گوشت  از امیال و غرایز که فقط خودشون میپسندندهستند . همه ادمها در نهایت وحشی هستند.

در نهایت موجب همه مشکلات بشر خداست.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:47  توسط کرت کوبین  |